تبليغاتX
تا لب هیچ

تا لب هیچ

لحظه ای کنارم بنشین
آخر بوی بهار می آید
حیاط خانه ی ما آنقدر وسعت دارد که
قدم های من و تو را پذیرا باشد
که عشق من و تو را.
من با عجله چای می ریزم
همان هایی که باحرارت دستانم دم می کشید!
تا می امدم تو موسیقی کلاسیک می گذاشتی
هوا آنقدر خوب است که دیوانه شویم
بوی نارنج تمام فضای ذهنمان را پر می کند!
اصلا بگذار چایمان را با قند ِ نگاه هم بخوریم!
بگذار این لحظه ، این خاطره
آخرین عاشقی ِ امسال باشد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 15:23 توسط msrb |

امشب بعد از سالها

دلم می خواهد بنویسم،

هی فکر می کنم

چیزی جز تو به فکرم نمی رسد.

این شب ها  تنها "تو" می شود تمام هوای من

تمام نفس هایم.

چند روزیست حسودی می کنم

به کسانی که اطراف تو

نزدیک تو

با تو اند!

من دلتنگت شدم!

حسی که هیچ گاه در من نبود

من مریض شده ام شاید!

نمی خواهم یاد عشق های رمان های قدیمی بیفتم!

دلم نمی خواهد آخر داستان من

بشود تنهایی!

و تو بروی و عین خیالت نباشد که

یک نفر عاشق نگاه صمیمانه ات بود

که یک نفر

 شیفته ی خوردن شکلات داغ با تو بود!همان مارک معروف که  دوست داشتی!

اعتراف می کنم

مدتی هست که ...

 

 عاشق شدم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 1:5 توسط msrb |


دلم چای می خواهد.

دلم تنگ شده برای روزهایی که گذشت

روزهایی که نارنج بود

حافظ بود

روزهایی که دلم عاشقی را دوست داشت

عاشق می شد

بچه می شدم

می خندیدم گریه  می کردم از ته دل

روح جاری بود در سلول  سلول  ِ  بدنم!

پنجره ی اتاق را باز می کردم

موسیقی کلاسیک گوش می دادم.

دلم تنگ شده برای آن وقت ها که

با شنیدن یک بیت شعر دلم پر می کشید

چشمانم برق می زد

نگاهم گرم بود !

شاید دلم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 0:57 توسط msrb |

قیافه ات شیبیه کسی می شود که نمی شناسی اش!

شبیه نقش هایی که در فیلم ها عاشقشان بودی

شبیه بنجامین باتن

یا قوی سیاه

حس دورماندن از واقعیت!

نمی دانم!

اصلا شیبه هیچ کس.

آیینه را که می بینی

با خودت می گویی آیینه هم آیینه های 3سال پیش!

 صدای من

روح من

انگار

جایی جا مانده

خیلی دور نیست

انعکاس صدایم را با خش می شنوم!

مدتهاست فیلم ندیده ام دیالوگی درخاطرم نمانده جز

دیالوگ های " رستگاری در زندان شاوشنک" !

 

کمی دستهایم ضعیف شده اند فقط همین!

ایمان که بیاورم همه چیز درست می شود

مادرم می گوید!.

 

پدرم نگران شب بیداریهای من

و من نگران او!

زندگی رنگی تر از قرصها یی که می خورم نمی شود!

رنگی ِ رنگی.

یک لیوان آب

می شود تمام خنکی ِ کاذبی که بعد از مدتها دویدن دنبالش بودم!.

امشب دستم دوباره به نوشتن می رود!

و این فکرم نیست که می دود

 تنها طغیان واژه های پراکنده ی سر انگشتانم هستند که

 خود را بعد از مدتها خالی می کنند

امشب آخرین بار است که می خواهم زندان شاوشنک را ببینم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 14:17 توسط msrb |

سلام مرسی که بهم سر میزنین.این روزا اصلا شعرم

نمیاد!ولی چندخطی نوشتم که زنده بودنم رو ثابت کنم!نقد نمی

خواد.همینکه بخونینش نظر بدین خوشحالم می کنین.مرسی


هوای دلم چندین درجه گرم تر از4ماه پیش است.

امسال تابستان دلم بهاری بود شاید!

نمی دانم تو که آمدی چگونه بزرگتر از دیروز شدم

که حتی افق آبی نگاهت را تخمین زدم.

چقدر سنگین شده کلمات شعری ام!

فرصت بده گام هایم را محکم تر بردارم.

شاید

دیگرسپید ننویسم بهتر باشد...!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 12:9 توسط msrb |

کم کم به خودم نزدیک می شوم!

به روزهایی که از من گرفتند.

هوای جدیدی را می بلعم!

تازه تراز قبل

دورازهرتظاهر!

من شادم

واقعاً

باورکن!

نه نمایشی در کاراست

نه ماسکی زده ام

نه رنگ و لعابی ،

خود ِ من!

شاید تنها فاصله ی چشمانم با ابروانم بیشتر شده اند!

تنها همین.

پیاده

 شهرراکه مرورمی کنم

دلم می گیرد

برای کسانی که خودشان نیستند!

دیروز چادری دیدم

 سیاه!که عقاید نیمه کاره را جمع می کرد

شاید بالا می آورد!

مطمئنم سیاه بود!

شک را در چشمان دختربچه ای  دیدم

 که هنوز بلوغ را هضم نکرده بود.

من خون بازی را در نگاه مردی چهل ساله دیدم!

بالای شهر

 پایین شهر

فرقی نمی کند!

نگاه ها همه خاکستریست

انگار فیلتری از شک جلوی دیدمان را گرفته است!

سر کوچه که می رسم

 چشمان گردی در تاریکی منتظرند

دندانهایشان را تیز کرده اند

همه جا همین طور است!

شاید امشب زباله هارا

من بیرون بگذارم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 2:57 توسط msrb |

سلام به همه ی دوستای عزیزم که بهم سر میزنن و شعرامو نقد می کنن.این شعر تو پستای قبل بوده اما کمی ویرایش شده با کمک 2تا از دوستای خوبم.آقای "د" و خانم "خ".  خوشحال میشم نظرتونو بدونم مرسی.


حالا که زخمی ام،حالا که بی پنام***دستامو پس نزن بازم بمون باهام



لاغر شدم ازین دلواپسیٌ شوم** لبریزه غربته دنیای روبروم


دنیای من پره از کودتای شب***تشویشو جنبشه رو سایه های لب


دل شوره ی منو بی رحمیه نفس***حالا منو توییم،تو مرز این قفس


همبازی منه،نیم پرده ی سیاه***روح بلند عشق،تو بستر گناه


دیگه چی مونده از آهنگ زندگیم؟***تنهاشدم تو این تنهایی عقیم
حالا که زخمی ام،حالا که بی پنام***دستامو پس نزن بازم بمون باهام


لاغر شدم ازین دلواپسیٌ شوم** لبریزه غربته دنیای روبروم


دنیای من پره از کودتای شب***تشویشو جنبشه رو سایه های لب


دل شوره ی منو بی رحمیه نفس***حالا منو توییم،تو مرز این قفس


همبازی منه،نیم پرده ی سیاه***روح بلند عشق،تو بستر گناه


دیگه چی مونده از آهنگ زندگیم؟***تنهاشدم تو این تنهایی عقیم

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 18:48 توسط msrb |

هولناک است میان جان کندن تردید و یقین دست و پا زدن

تفکر مفلوجی ست اینکه

بایستی ناتوان

به آینده ی احتمالی فحاشی کنی!

مرزی برای خود ترسیم کنی و حول آن مدام گیج بزنی!

هر انسانی را4برابر ببینی و بخندی به فلسفه ی زن بودن!

قضاوت سخت است!

سیاهی اتاق دلیل بر تاریکی نگاه من نیست!

کمی صبر کن

تو ساده تر از آنی که قانون کلی جهان مرا بدانی!

دنیای تراژیک مضحک

دنیای عقاید دست به عصا!

بمانی با من بیشتر آشنا می شوی

با مضمون خنده های نیمه کاره

با اضطراب خام و پاک دختری جوان

دختری که هنوز بی صدا گریه می کند

از پک عمیق یک سیگار می ترسد

خاکستری لبخند می زند

و قلابی شعر می نویسد!

چشمهای مرا ببین

حالا قضاوت کن که

عاشقم یا...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 18:27 توسط msrb |

روبه روی من

درمقابل تمام دلتنگی ها

جلوی همه ی بی قراری ها

و جزایر نامکشوف

و فلات های نا هموار درونی ام

تو

ایستاده ای!

حرف نمی زنی

چشمانت را دوخته ای به آینده ای که منتظرش هستی

به جغرافیای طبیعی قسمت!

به دستانم که دیگر تنها نیست!

من،

این روزها را دوست دارم.

می دانی؟

هجوم شیرینی  خاطرات با هم بودن

تلخی تنهایی را ته نشین می کند!

تا هستی یک دنیا آرامش هست

وقتی نیستی

 من و دلهره و بغض نیمه کاره !

قهوه نمی خورم

خیلی وقت است!

خوب می دانی برای چه دیگر دستانم خیس نیست.

دیگر هذیان نمی گویم

دیگر قرصی در کار نیست

فقط من و چای و نارنج و

 تو و

 سکوت،

سکوتی که هنوز بوی عشق می دهد

ای کاش چشمانت تا ابد سکوت کنند...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 12:37 توسط msrb |


خوشبخت باشی

جمله ایست که این روزها زیاد می شنوم!

می دانی

اینجا من و تو

یک عالم حرفهای نگفته

یک دنیا صدای حبس شده در شرم

و دلتنگی.

هستی

هستم

اما

دلمان تنگ می شود برای روزهایی که هنوز نیامده!

چقدر دلم چای می خواهد

چقدر نارنج!

بوی ادکلن همیشگی ات

 نستالژی جنون آمیزی ست ...

هستم

هستی

اما...

+ نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390 18:41 توسط msrb |

X

چشمهای پرنده را که از او بگیرند
پروازش بی نهایت می شود
چشمهایم در دست توست
بی نهایتم باش


Home
.Bahar 20.
Email

Profile

Archives

اسفند 1390

دی 1390

مهر 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388



Links

خدمات وبلاگ نويسان
باب اسفنجی
کاکتوس زخمی
معصومانه ترین...
مسافر کوچولو
پشت هيچستان
یارا راد
دکتر عبدالرضا مدرس زاده
خط خطی
آنچه که هست
vlove
ترسای پیر
دوست قدیمی
شاهدخت سرزمین ابدیت
پیچک
اسب وحشی ترانه
از یه بی سواد
دنیای رویایی من
چند خط تنهایی
عشق و زهر
علیرضا شاکرانه
یک سبد سیب کال
آقای جلیل صفربیگی
یابنده ی خوشبختی
هوای حوا
خانم رسول زاده
آشفته ذهن
نفس
مسافر مهتاب
شقایق.گل عاشق
هوای سبز من
نیمکت سفید
سمفونی باران
فانوس خیس شب
انجمن حسابداران برتر
تازه های حســـــــــابداری
انجمن حســــــــابداران رسمی ایران
تـمـــــــــــام ناتمام من
آتش و دود
یک پیانیست اما هشتاد و هشت کلاویه
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها:



Design by : Bahar 20


کد اشکال موس