|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 15:23 توسط msrb |
امشب بعد از سالها دلم می خواهد بنویسم، هی فکر می کنم چیزی جز تو به فکرم نمی رسد. این شب ها تنها "تو" می شود تمام هوای من تمام نفس هایم. چند روزیست حسودی می کنم به کسانی که اطراف تو نزدیک تو با تو اند! من دلتنگت شدم! حسی که هیچ گاه در من نبود من مریض شده ام شاید! نمی خواهم یاد عشق های رمان های قدیمی بیفتم! دلم نمی خواهد آخر داستان من بشود تنهایی! و تو بروی و عین خیالت نباشد که یک نفر عاشق نگاه صمیمانه ات بود که یک نفر شیفته ی خوردن شکلات داغ با تو بود!همان مارک معروف که دوست داشتی! اعتراف می کنم مدتی هست که ...
عاشق شدم!
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 1:5 توسط msrb |
دلم چای می خواهد. دلم تنگ شده برای روزهایی که گذشت روزهایی که نارنج بود حافظ بود روزهایی که دلم عاشقی را دوست داشت عاشق می شد بچه می شدم می خندیدم گریه می کردم از ته دل روح جاری بود در سلول سلول ِ بدنم! پنجره ی اتاق را باز می کردم موسیقی کلاسیک گوش می دادم. دلم تنگ شده برای آن وقت ها که با شنیدن یک بیت شعر دلم پر می کشید چشمانم برق می زد نگاهم گرم بود ! شاید دلم... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 0:57 توسط msrb |
قیافه ات شیبیه کسی می شود که نمی شناسی اش! شبیه نقش هایی که در فیلم ها عاشقشان بودی شبیه بنجامین باتن یا قوی سیاه حس دورماندن از واقعیت! نمی دانم! اصلا شیبه هیچ کس. آیینه را که می بینی با خودت می گویی آیینه هم آیینه های 3سال پیش! صدای من روح من انگار جایی جا مانده خیلی دور نیست انعکاس صدایم را با خش می شنوم! مدتهاست فیلم ندیده ام دیالوگی درخاطرم نمانده جز دیالوگ های " رستگاری در زندان شاوشنک" !
کمی دستهایم ضعیف شده اند فقط همین! ایمان که بیاورم همه چیز درست می شود مادرم می گوید!.
پدرم نگران شب بیداریهای من و من نگران او! زندگی رنگی تر از قرصها یی که می خورم نمی شود! رنگی ِ رنگی. یک لیوان آب می شود تمام خنکی ِ کاذبی که بعد از مدتها دویدن دنبالش بودم!. امشب دستم دوباره به نوشتن می رود! و این فکرم نیست که می دود تنها طغیان واژه های پراکنده ی سر انگشتانم هستند که خود را بعد از مدتها خالی می کنند امشب آخرین بار است که می خواهم زندان شاوشنک را ببینم! + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 14:17 توسط msrb |
سلام مرسی که بهم سر میزنین.این روزا اصلا شعرم نمیاد!ولی چندخطی نوشتم که زنده بودنم رو ثابت کنم!نقد نمی خواد.همینکه بخونینش نظر بدین خوشحالم می کنین.مرسی هوای دلم
چندین درجه گرم تر از4ماه پیش است. امسال
تابستان دلم بهاری بود شاید! نمی دانم
تو که آمدی چگونه بزرگتر از دیروز شدم که حتی افق
آبی نگاهت را تخمین زدم. چقدر سنگین
شده کلمات شعری ام! فرصت بده
گام هایم را محکم تر بردارم. شاید دیگرسپید
ننویسم بهتر باشد...! + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 12:9 توسط msrb |
کم کم به خودم
نزدیک می شوم! به روزهایی که
از من گرفتند. هوای جدیدی را
می بلعم! تازه تراز قبل دورازهرتظاهر! من شادم واقعاً باورکن! نه نمایشی در
کاراست نه ماسکی زده
ام نه رنگ و
لعابی ، خود ِ من! شاید تنها
فاصله ی چشمانم با ابروانم بیشتر شده اند! تنها همین. پیاده شهرراکه مرورمی کنم دلم می گیرد برای کسانی که
خودشان نیستند! دیروز چادری
دیدم سیاه!که عقاید نیمه کاره را جمع می کرد شاید بالا می
آورد! مطمئنم سیاه
بود! شک را در
چشمان دختربچه ای دیدم که هنوز بلوغ را هضم نکرده بود. من خون بازی
را در نگاه مردی چهل ساله دیدم! بالای شهر پایین شهر فرقی نمی کند! نگاه ها همه
خاکستریست انگار فیلتری
از شک جلوی دیدمان را گرفته است! سر کوچه که می
رسم چشمان گردی در تاریکی منتظرند
دندانهایشان را تیز کرده اند همه جا همین
طور است! شاید امشب
زباله هارا من بیرون بگذارم! + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 2:57 توسط msrb |
سلام به همه ی دوستای عزیزم که بهم سر میزنن و شعرامو نقد می کنن.این شعر تو پستای قبل بوده اما کمی ویرایش شده با کمک 2تا از دوستای خوبم.آقای "د" و خانم "خ". خوشحال میشم نظرتونو بدونم مرسی. حالا که زخمی ام،حالا که بی پنام***دستامو پس نزن بازم بمون باهام
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 18:48 توسط msrb |
هولناک است میان جان کندن تردید و یقین دست و پا زدن تفکر مفلوجی ست اینکه بایستی ناتوان به آینده ی احتمالی فحاشی کنی! مرزی برای خود ترسیم کنی و حول آن مدام گیج بزنی! هر انسانی را4برابر ببینی و بخندی به فلسفه ی زن بودن! قضاوت سخت است! سیاهی اتاق دلیل بر تاریکی نگاه من نیست! کمی صبر کن تو ساده تر از آنی که قانون کلی جهان مرا بدانی! دنیای تراژیک مضحک دنیای عقاید دست به عصا! بمانی با من بیشتر آشنا می شوی با مضمون خنده های نیمه کاره با اضطراب خام و پاک دختری جوان دختری که هنوز بی صدا گریه می کند از پک عمیق یک سیگار می ترسد خاکستری لبخند می زند و قلابی شعر می نویسد! چشمهای مرا ببین حالا قضاوت کن که عاشقم یا... + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 18:27 توسط msrb |
روبه روی من درمقابل تمام دلتنگی ها جلوی همه ی بی قراری ها و جزایر نامکشوف و فلات های نا هموار درونی ام تو ایستاده ای! حرف نمی زنی چشمانت را دوخته ای به آینده ای که منتظرش هستی به جغرافیای طبیعی قسمت! به دستانم که دیگر تنها نیست! من، این روزها را دوست دارم. می دانی؟ هجوم شیرینی خاطرات با هم بودن تلخی تنهایی را ته نشین می کند! تا هستی یک دنیا آرامش هست وقتی نیستی من و دلهره و بغض نیمه کاره ! قهوه نمی خورم خیلی وقت است! خوب می دانی برای چه دیگر دستانم خیس نیست. دیگر هذیان نمی گویم دیگر قرصی در کار نیست فقط من و چای و نارنج و تو و سکوت، سکوتی که هنوز بوی عشق می دهد ای کاش چشمانت تا ابد سکوت کنند...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 12:37 توسط msrb |
خوشبخت باشی جمله ایست که این روزها زیاد می شنوم! می دانی اینجا من و تو یک عالم حرفهای نگفته یک دنیا صدای حبس شده در شرم و دلتنگی. هستی هستم اما دلمان تنگ می شود برای روزهایی که هنوز نیامده! چقدر دلم چای می خواهد چقدر نارنج! بوی ادکلن همیشگی ات نستالژی جنون آمیزی ست ... هستم هستی اما... + نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390 18:41 توسط msrb |
|